پسرک و خدمتکار
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ تومان
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود وعدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : سي وپنج تومان پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکاربراى تمیز كردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ تومان براى او انعام گذاشته بود
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:52  توسط محمد
|
داستان زمين گرده و آدم به آدم ميرسه رو شنيديد ؟ اگه نشنيديد حالا بخونيد !
يك روز گروهي با كشتي به سفر ميرفتن و در اين مسير قايقي هم به دنبال آنها در حركت بود به ناگاه دريا طوفاني شد و قايق تاب مقاومت نداشت و غرق شد اهل كشتي از ملوان خواستن كه آنها(سرنشينان قايق كه دو نفر بودن ) را نجات بدهد يكي از سرنشينان گفت اگر هركدام از آنها را نجات بدهي به تو پاداش خوبي ميدهم .
ملوان خود را به آب انداخت و تنها توانست يكي از آنها را نجات دهد و ديگري غرق شد كسي گفت :آن يكي عمرش به دنيا نبود. ملوان خنديد و گفت :راست گفتي اما من هم بيشتر دوست داشتم اين را نجات بدهم . چون روزي در بيابان گرفتار شدم اين فرد مرا برشترش سواركرد ولي يادم آمد كه در كودكي از آن يكي زياد كتك خورده بودم .
شاد باشيد .
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:42  توسط محمد
|
زندگي اگر چه زيباست اما زيبا بينان كم اند ، اميد اگر چه پا برجاست اما اميد داران اندكند .
به قناري در قفس گفتم از چه ميخواني ، اين چه زندگي و چه اميدي است كه تو داري ؟
گفتا : اين سرودن غمهاي من است ، اين صداي ناله هاي من است كه به گوش كسان زيباست آنها كه در آزادي از ناله هاي من سرخوشند ، ندانند كه اين ميله هاي زندان هر كدام چندين بار بر حال من گريسته اند . و من به اين اميد ميخوانم كه روزي اين سروده هاي من براي كساني كه آنها را مي شنوند معني شوند تا شايد مرا از اين قفس رهايي بخشند.
پس شما كه در آن بيرون آزادانه در حركتيد بدانيد كه آزادي و اميد دو ركن اساسي زندگي اند . اگر مي خواهيد از زنده بودن خود لذت ببريد اميد داشته باشيد و از حركت نايستيد . تلاش كنيد و بر تلاش خود بيفزاييد كه هرچه در دنياست قابل دسترسي مي باشد .
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:13  توسط محمد
|